|
دلـــکم....!!!! آرام بگیـــر .... خــــدا با همه عظمت و مهربانیش با تــــوست |
|
|
فرشتــه قصه مــا غصــه مي خورد ،شكسته بود چون كه اميد زندگيش خسته تر از هميشه بود...
تـــا ديــو خواست آدم بشه،فرشته رفـت، كه رفته بــود. شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد / باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد / غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر / با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد / خاک کم آب شده مثل کویری تشنه / شاید از جای دیگر مزرعه شیبی دارد / سیب هر سال دراین فصل شکوفا می شد /باغبان کرده فراموش که سیبی دارد
* حاصل عشق یك مترسك به كلاغ...مرگ یك مزرعه بود * ایستاده ام همچنان !!! ببین * امیدوارم به خرداد نیامده تویه وبلاگش بالا و پایین میرم نیست ،بودا حالا نیست
میخوام سرچ کنم گیر بیارم ادرسشو ولی وا سه چی؟! برای اینکه کمتر اذیت شم خودم رو به کوچه علی چپ میزنم
+
تاريخ شنبه 1388/02/26ساعت 13:32 نويسنده یـــه مهربون
گفتن ، نگفتن
ابجی میگفت همه حرفا رو که نباید زد ، خیلی حرفا رو نگفته باید متوجه بشی و من الان رسیدم به حرفش * درگیرم با سانتاماریا و عجب درگیری قشنگی * دیر فهمیدم که گل دخترعروس شده ، انشالله خوشبخت بشه * چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در ان هیچکس نباشد .(دکتر علی شریعتی)
+
تاريخ شنبه 1388/02/26ساعت 9:14 نويسنده یـــه مهربون
خب بعد از خودم
میشه نوبت اینجا دیگه بعدشم... ؟ ! اهان میشه باز ادامه خودم
* به صد امیــد نهادیم در این بادیــه پای / ای دلیـــل دل گمگشتــه فرو مگــذار
+
تاريخ پنجشنبه 1388/02/24ساعت 12:32 نويسنده یـــه مهربون
این روزهـــا تمــــرین میکنم
تمرین صبــوری ، شکیبــا بودن و توقع نــداشتن و درک کـــردن و ..... تمرین زنـــدگی کردن
* خوبه آدم گاهی یه چیزایی رو واسه خودش پـُـر رنگ تر کنه * اینجا کسی است پنهان..... چون جان و خوش تر از جان از بنــده مدام شکستن و از تــو پیوسته بستن. از بنــده مستمر گسستن و از تــو باز پیوستن. این چه قاعده غریبی است در عالم که معشوق، ناز عاشق را می کشد ، محبوب به دنبال محب می افتد و کریم در پی سائل می گردد. چگونه است که آغــــوش پــذیرش تـــو ، گشاده تراز پـــای رجــعت مـــاست؟ مارا از این همه غفلت نجات بخش
* به عنایت نظری کن که من دلشده را / نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش * من از این بازگشت ها خسته نمیشوم و خدا چپ و راس مرا شرمنده خود میکند
و من همه کاری میکنم الا بندگی
*الا ای طائر قـدسی در ایـن ویـرانه بـرزنها بسی دام است و دیو و دد بسی غول است و رهزنها در این جای مخــوف ای مــرغ جان ایمن كجا باشی گذر زین جای ناامن و نما رو سوی مــامن ها در این كـوی و در این برزن چه پیش آمد تو را رهزن به یـك دو دانـه ارزن فـرو مـانـدی ز خـرمنهـا در این لای و لجنــها و در این ویــرانه گلخنها شد از یاد تـــو آن ریحــان و روح و بــاغ و گلشــن ها سحـــرگاهی كه می آیــد نسیــم كوی دلــدارت تو را باید كه بر كــویش بود هر دم نشیــمن ها وقتی که کاملا زمینـــی میشوم
خــــدا را گـُــم میکنم و ذره ایمانه کمــرنگم، کاملا بیـــرنگ میشود و مبتــلا میشوم به تمام درد هــای بی درمون این دنیــــا
* واگیر دار است به من نزدیک نشوید
این همه تنهـــــایی را ماندام کجـــــا جا بدهم
دلــــم بهانه می خواهد نـــمیدوانم بهـــانه برای گرفتــن ...؟!!! یـــا بهـــانه برای زنـــدگی....؟!!
|
|