نمیدونم اجبـــار قــالی باف بوده یا خواســت خــودشون
که همیـــشه با هم باشن حتی نگاهــاشونم فقط بــرای هــم باشه
اینکه تمام نــــگاهــاشون عینه همون اولین نگاهِ عـــاشقــونشون باشه
اینکه هیـــــچ وقت از هم خسته نشن
این دوتا آهــوی روی فرشو می گم ، که هیچی اینجا باعث نمیشه که نگاهشونو از هم بگیرن
ولی یه جورایی رو اعصابمن نمیدونم چرا
***************************
۲۰ روز گذشت....
حســـــه قشـــنگیه
حســـــه چیزایه خوبـــی که قبــــلا بــــودی
یا هر حســـی که به خــــــدا نزدیکــــترت کنه
***************************
۱۶ روزگـــذشت .
جایی بـــود ، در پسه پسه پسه ذهنــم
گفتم که بـــــود.
***************************
پــام رفت رو خط و سوختــم......همین
خب ،دوباره شــروع میکنم
از ۱۲خـرداد....
تقصیر هیــچ کس نیست
حتی تــو
که هیچ چیز آرامـــم نمی کند
خب شاید زنـــدگی همینه (دلشوره ،غم، تنهایی و خستگی...)