دی ۸۵، یهمن ۸۵ ........ بهمن ۸۶نقطه تمام.
پـاک شد.... و فرامـوش...
آرام شدم و رهــا ....

دل نمی بندم ...به هیچی ، حتی قالب اینجا......چه برسه به ......
*********************
ای فرزند ادم....
دل به دنیا مبند و با دنیا انس مگیر.
دنیا بسیار کوچک تر از ان است که پاداش و مزد حتی لحظه ای از خاطر تو باشد
و بهای حتی پاره ای از دل تو شمرده شود.
جان اسمانی تو ،جز من قیمتی ندارد
وجز بهشت من هیچ چیز نمی تواند هزینه وجود تو را جبران کند
شاید کمی تا حدودی بچه خوبی نباشم ..
اما تقریبا دختر خوبیم..... پا هم در... اوکی

*********************
امروز همش یکی رو میبینم که نمیخوام ببینمش چی میشد اینا از این شهر می رفتن ... یا ما می رفتیم....
یا خوبه من الزایمر بگیرم ؟......
*********************

وقت کم میارم تو ذهنم مرورش میکنم
و گونه هام تر میشه و اروم میشم
با یه کوله بار پر رفتم ....
روز اول و دوم .... تا روز اخر هیچی نگفتم
نمیدونم شاید بیشتر روم نشد ....چراش بماند
وروز اخر همه چیزو گفتم .. ولی میدونستن ...مطمئنم
راستش همون روز اوله اون گرمای نگاشونو حس کردم
به همین زودی دلم تنگ شده ...
نبودم ، رفتم یه مسافرت کوچولو
این مدت که اینجا رو خط خطی نمی کردم و هیچی ننوشتم بجاش زبونم بیشتر جنبیدو ذهنای همه رو خط خطی کردم ....مخصوصا مامان بابا
تازه فهمیدم وقتی اینجا مینویسم چقدر اروم تر میشم و چقدر این وبلاگو دوست دارم
دارم تمرین کنم از هیچ بنی بشری توقع ای نداشته باشم این جوری بهتره چون اون
حس فرا گیر همه ادما که به من بده کارن .. و منو نا دیده گرفتنو ....
تو منم هست که باعث بیشتر دلخوریام میشه
اهان یه چیز دیگه میدونم استاد اینجا سر نمیزنم اما میگم استاد داشت
یادم میرفت قولم ، اما هنوز دارم رعایت میکنم
چون این جور بهتره برام
فعلا همین
بیا اپ کردم خوب شد